یا رب آن مونس جان محرم اسرار کجاست
و آن طبیب دل بی طاقت بیمار کجاست
گفتم:که روی خوبت از ما چرا نهان است
گفتا: توحجابی ورنه رخم عیان است
گفتم:که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا:نشان چه پرسی آن کوی بینشان است
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند
هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد،وقت است که باز آیی
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم هجر نکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریاد رسی می آید
من و این سوز تنهایی،من درد و شکیبایی
تو اینجا با منی اما نگاهم سخت نابیناست
جدا افتاده ام از تو نمی یابم نشان،اما
دلم پیوسته می گوید که آن آیینه در اینجاست
نوشته شده توسط مجنون المهدی...(4) در
یکشنبه ششم مرداد 1387